نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱۱ توسط همشیره | نظرات ()

من هم توی این یه سال خیلی تغییر کردم...حس خوبی داشتم که اومدم اینجا احساس میکنی گاهی به قول معروف همه چی آرومه اما .....

خب شکست عشقی نیست گاهی فکر میکنی بزرگ میشی اما گاهی پیر میشی ...پیر.....

میبینی گذشته تلخه...حالت افتضاحه....

وارد رابطه هایی شدی یا میتونی بشی که نه دلت آرومه نه با وجدانت همخونه...زندگی ....

شاید از فردا نوشتم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱٧ توسط همشیره | نظرات ()

نوشتن برای هر انسانی جالبه از اون بیشتر خوندنه.

در تمام مدتی که اینجا نبودم چیزی عوض نشده... کسی نه رفته نه اومده

برای من بودن در کنار تو اونقدر عزیز و دوست داشتنیه که نمیتونم هرگز حتی یه لحظه به تو فکر نکنم.

نمی تونم بوسه های شیرینتو فراموش کنم زمانی که کنارم نیستی.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢۱ توسط همشیره | نظرات ()

احساس تهی بودن شبانه خیلی برام آشنا است. دوست دارم روزا که همه بیدارن خواب باشم و شبا بیدار. حالت تهوع دارم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱۸ توسط همشیره | نظرات ()

نه خدایی حال می کنم با جوانا مملت که انقد فعالن و کار ١۵ دقیقه ای رو ۴ساعته انجام میدن و تا بهشون میگی سلام می گن واییی کلی کار ریخته سرم.

استعداد میخواد به خداااااااااااا

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٧ توسط همشیره | نظرات ()

اگه بمیرم بازم بی تو گریه نمی کنم...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱۳ توسط همشیره | نظرات ()

زجه زدن رو دوست دارم زمانی که نیست صدامو بشنوه زمانیکه وجودت بهت پشت میکنه.مردن شیرین ترین حسیه که میشه داشت.من از خودم به خاطر غرور تو متنفرم تویی که قدم هاتو حساب شده برمیداریو و منی که به سمت تو میدویدم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/٢۸ توسط همشیره | نظرات ()

دستهام توی جیبم بود مثل همیشه.

یادم نمیاد آخرین بار کی سوار تاکسی شده بودم.

رو تخت خوابگاه کنارش دراز کشیده بودم.

بهم گفت نمی تونم. گفتم: ضعیف نباش.

دستمو گذاشتم زیر سرم.

پرسید تا حالا بوسیدیش؟

گفتم: نه بابا!!دیگه چی؟

شروع کرد از احساسش گفتن

رفتم تو فکر

هموت موقع موش از سوراخ دیوار اومد بیرون

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۸ توسط همشیره | نظرات ()

بهش گفتم خسته ام

دیشب گفتم؟ یا امروز صبح؟ شایدم تو خواب با خودم زمزمه کردم خسته ام.

دوباره حالت تهوع داشتم. دستشو گذاشت رو صورتم. صدام میکرد.

محبتش دیگه داره حالمو بهم میزنه.

دوباره تلفن زنگ خورد کلافه شدم مثه نوار شروع کرد به توضیح دادن. همه نصیحت می کنن. باز :بله.منم نمیدونم....تعهد کاری.......کو تا بچه داشته باشیم.......نمیرم که بمیرم.......نه من اگه بیرون کار واجب نداشته باشم بیرون نمیرم.....نه مانتو رنگی نمی پوشم،اینجا هم بابا نمی ذاشت بپوشم......نه آرایش زیاد نمیکنم......نه من جلوی کسی تاپ نمی پوشم چه برسه به پدر شوهر.......... میریم می بینیم..شاید دووم نیارم.......

و باز می شونم قشنگ فکراتو بکن.........

درباره وبلاگ
همشیره
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.